اندرونی

"باده از ما مست شد، نی ما از او"

1- امروز بازهم به "دیگری"‌ فکر کردم و به تاثیری که در باورها و رفتارهای مان می گذارد. این تاثیرگذاری آن قدر پرر نگ است که گاهی انگار ،‌"دیگری"‌در من - ما زندگی می کند. در فضایی که "دیگری" تعیین کننده ی رفتارهای ماست، عادلانه است که او را فاعل بدانیم و خود را چون عروسک خیمه شب بازی! 

2- ما اشعری مسلک های خوبی هستیم.

3- هنوز گاهی اوقات به آن دینی فکر می کنم که هیچ گاه به چنگ نمی آید ..همو که ناب و پاک و سالم و دست ناخورده است.. هنوز هم سر کلاس های الهیات تطبیقی، ذهنم دچار قلقلک می شود و بلند می خندم..


 

یکجایی بحث از عایشه شد و سن و سالش و... فهمیدم که حوصله ی بحث های این چنینی را از دست داده ام. جای جناب همکلاسی خالی بود با روایت های بسیار که در آستین دارد.  

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت 21:10 توسط حسنا |
سه روز پیاپی از کلام اسلامی شنیدیم. یکی از بحث هاع در مورد "استطاعت" بود. پرسیدم آیا بنابر تعریف کلام, استطاعت زنانه , مردانه داریم؟ چنان برآشفتگی ایجاد کرد که, دهان بستم. ظاهرا در کلام ما, می شود خدا را روی میز تشریح کرد و کک کسی نمی گزد اما به "زن" که می رسد, حس ناموس پرستی همه گل می کند.

خدا رحم کرد که سوال اصلی ام را نپرسیدم وگرنه وا ویلا بود.

نت: در یکی از مکاتب کلامی, مراد از عقل, عقل عملی است. پرسشم این بود که آیا می توان ان مکتب را مکتبی زنانه دانست؟

نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 19:35 توسط حسنا |
دیرز سر جلسه ی "نفس شناسی" مدام ذهنم می رفت سراغ این سوال که چرا فلسفه ی ما، جایگاه درست و حسابی بین علوم دیگر و بین مردم ندارد. و تنها پاسخم این بود که سیر در فضای خالی از "انسان" , و مسائل او باعث شده است که فلسفه ی ما به درد چند ساعت کلاس بخورد و لاغیر. یک عده، یک چیزهایی می گویند که شک دارم خودشان هم درک درستی از گفته هایشان داشته باشند و یک عده هم چون من،‌ می نشینند که ببینند آنها چه می گویند. شنونده و گوینده، در یک فضای ماورایی سیر می کند و بعد، در مواجه با زندگی، فلسفه ی خوانده شده به کاری نمی آید. 

نوشته شده در دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 8:11 توسط حسنا |
این روزها، بیشتر از گذشته می خانم و فکر می کنم. دست و دلم به نوشتن نمی رود. به جز مشقهای اجباری،‌که دل خونم کرده اند.
نوشته شده در جمعه هفدهم مرداد 1393ساعت 16:43 توسط حسنا |
من از جنگ می ترسم.. کاش می شد دو تا رئیس جمهور می داشتیم.
نوشته شده در شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 20:42 توسط حسنا |
چه کسی گفته است انقلاب در ذات محال است؟
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 21:34 توسط حسنا |
در نگاه شبکه ای و ماتریسی،‌ هر چیزی در یک طرف عالم می تواند با واسطه ی چند رابط، بر امر دیگری در آن سوی عالم تاثیر بگذارد. اگر یک جمله ی این شبکه، "هوا" و محمولهایش باشد. یقینا ربط بسیار واضحی با جمله ی دیگر شبکه یعنی "حجاب" و متعلقاتش دارد. هوا که گرم می شود، صدای طرفداران آزادی پوشش بلند می شود و هوا که سرد می شود،‌ طرفداران حجاب، از فوائد حجاب و پوشش می گویند.. شاید این همان،‌ت اثیر محیط بر اثبات و نفی گذاره ها باشد. الله اعلم!
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393ساعت 17:53 توسط حسنا |
دل دیوانه را دیوانه تر کن

مرا از هر دو عالم بی خبر کن

نوشته شده در یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 10:20 توسط حسنا |
توت خوری آخرهای اردی بهشت.. پ ن. باید یک مشهدی اصیل باشید تا بتوانید درک کنید.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393ساعت 18:15 توسط حسنا |
کتاب "جنسیت و نفس" توصیه می شود برای فهم فایده ی نام داشتن. مطالبی بیش ار مطالب مباحثات ما در خنکای قبرهای زیرزمین حرم،‌ نداشت. اما قطار نام ها و عنوانها، آنقدر کتاب را سنگین کرده بود که با صد " الله و بسم الله" به سراغش رفتم.


امروز هم با کتابخانه و آواز همای گذشت..
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393ساعت 13:32 توسط حسنا |
امروز نوجوان معتادی را دیدم ..خوب که دقت کردم شناختمش! همان بود خودش بود! همان پسرکی که یک شب، در راه برگشت به خانه،‌ من و حنا ازش خواستیم که "دختر عمو جان" را برایمان بخاند. دو تا پسر خردسال بودند که  آواز می خواندند و پول جمع می کردند. بیشتر وقت ها، " یا مولی علی"‌ را می خواند.. آن شب،‌ خیلی دلمان گرفته بود و تنها ترانه ی موجود در ذهنمان " دختر عموجان"‌ بود . اتوبوس آرام بود و ما جزء معدود مسافرانش..پسرک خواند و خواند و ما دو تایی گریه می گردیم..

امروز به این فکر کردم که اگر آن شب برای خواندنش به او پول نمی دادم،‌ شاید الان،‌ معتاد نوجوانی نبود که از سنگینی بار روزگار،‌ خمیده بین مسافران تاب بخورد ..

نوشته شده در دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393ساعت 9:9 توسط حسنا |
۱- با اسکانیا، به یاد  اتوبوس هایی می افتم که مدام تویشان آدم سرخ می شوند ..

۲- از داغ دیوانگی خواندم و تاثیری که بر عملکرد آدم ها می گذارد. اما باورها مورد توجه من اند. باورهای بسیاری تحت تاثیر این داغ شکل گرفته اند و یا از بین رفته اند. جامعه این داغ را مدام به روز می کند .

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 14:44 توسط حسنا |
امروز به معنای جدیدی از "زن بودن"‌در فضای دینی دست یافتم. آن قدر دردناک بود که هنوز هم اشک آلودم. روز زن برایم تلخ شد.
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 17:41 توسط حسنا |
مدام می دود این ذهن "خودسر" در پی نشانه هایی برای شکستن همه ی این چارچوب هایی که بر رویشان ایستاده ام. اما تقلایی در من،‌ میراث پدران و مادران را تافته ای جدابافته می داند. برخی ویژگی ها،‌برخی صفات،‌برخی علائق،‌برخی کشش ها، و برخی برخی هایی که از نسل قبل به بعد منتقل می شوند و مکرر در گوشم می خواد که "از گل در مزبله بپرهیز." .

آی خدای من!! خدای متشخص و نامتشخص من!! خدای تصویر یافته و نایافته ی من!! خدای پنهان و آشکار من!!‌خدای دور و نزدیک من! خدای نا خدای من! این روزها هم نیاز دارم که دریچه های دریافتم دوباره شسته شوند.

پ ن. ۱-شرمنده ی دوستان هستم در "پاسخ ندهی" به کامنت ها،‌ به بزرگواری تان ببخشید. به معنای عدم توجه و یا بی احترامی نیست. همواره می خوانمشان و به تک تک شان فکر می کنم. به علت های فاعلی و غایی و صوری و مادی شان..هم!

۲- حاجی زنگ زده تا روز زن را تبریک بگوید. آیا روزی برای یادآوری "زن"‌ اعتراف به تفاوت نیست؟ شاید هم تبعیض مثبتی است برای زنان.

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 13:0 توسط حسنا |
این روزها مدام،‌ دچار فراموشی در لحظه ام..دوران بحران طرح اجمالی پایان نامه،‌ بدجوری اثر کرده. دیروز سر جلسه ی گروه، مدام نیاز داشتم که حرفها تکرار شوند ..از حدیثه،‌ چهار بار یا بیشتر اسم رشته ای که ثبت نام کرده برای دکترا پرسیدم..آخرش هم یادداشت کردم که یادم نرود.
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 7:24 توسط حسنا |


كد قالب جدید قالب های پیچك