X
تبلیغات
اندرونی

































اندرونی

"باده از ما مست شد، نی ما از او"

۱- با اسکانیا، به یاد  اتوبوس هایی می افتم که مدام تویشان آدم سرخ می شوند ..

۲- از داغ دیوانگی خواندم و تاثیری که بر عملکرد آدم ها می گذارد. اما باورها مورد توجه من اند. باورهای بسیاری تحت تاثیر این داغ شکل گرفته اند و یا از بین رفته اند. جامعه این داغ را مدام به روز می کند .

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 14:44 توسط حسنا |
امروز به معنای جدیدی از "زن بودن"‌در فضای دینی دست یافتم. آن قدر دردناک بود که هنوز هم اشک آلودم. روز زن برایم تلخ شد.
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 17:41 توسط حسنا |
مدام می دود این ذهن "خودسر" در پی نشانه هایی برای شکستن همه ی این چارچوب هایی که بر رویشان ایستاده ام. اما تقلایی در من،‌ میراث پدران و مادران را تافته ای جدابافته می داند. برخی ویژگی ها،‌برخی صفات،‌برخی علائق،‌برخی کشش ها، و برخی برخی هایی که از نسل قبل به بعد منتقل می شوند و مکرر در گوشم می خواد که "از گل در مزبله بپرهیز." .

آی خدای من!! خدای متشخص و نامتشخص من!! خدای تصویر یافته و نایافته ی من!! خدای پنهان و آشکار من!!‌خدای دور و نزدیک من! خدای نا خدای من! این روزها هم نیاز دارم که دریچه های دریافتم دوباره شسته شوند.

پ ن. ۱-شرمنده ی دوستان هستم در "پاسخ ندهی" به کامنت ها،‌ به بزرگواری تان ببخشید. به معنای عدم توجه و یا بی احترامی نیست. همواره می خوانمشان و به تک تک شان فکر می کنم. به علت های فاعلی و غایی و صوری و مادی شان..هم!

۲- حاجی زنگ زده تا روز زن را تبریک بگوید. آیا روزی برای یادآوری "زن"‌ اعتراف به تفاوت نیست؟ شاید هم تبعیض مثبتی است برای زنان.

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 13:0 توسط حسنا |
این روزها مدام،‌ دچار فراموشی در لحظه ام..دوران بحران طرح اجمالی پایان نامه،‌ بدجوری اثر کرده. دیروز سر جلسه ی گروه، مدام نیاز داشتم که حرفها تکرار شوند ..از حدیثه،‌ چهار بار یا بیشتر اسم رشته ای که ثبت نام کرده برای دکترا پرسیدم..آخرش هم یادداشت کردم که یادم نرود.
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 7:24 توسط حسنا |
هر وقت تصمیم می گیرم که گیاهخوار شوم، علاقه ام به گوشت افزون می شود. و بعد دوباره در تناقض بین یک میل و چندش آوری خوردن یک موجودی که بع بع می کرد و یا جیک جیک و یا مع مع و ما و ما...می مانم.
آیا گوشتخواری اخلاقی است؟
این روزها عطف به یک "دیگری" ام..بدجور!
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت 10:53 توسط حسنا |
امروز به نحو خنده داری متوجه شدم، که زیاد هم موافق اخلاق به معنای متفاهم عرفی اش نیستم. لااقل در برخی از مصداق ها. چند وقت پیش حرف از تقلب سر جلسه امتحان شده بود ، به نظرم چندان مهم نبود. نه تقلب و نه ان امتحان خاص. چیزی که برایم مهم بود این مساله بود که چرا  دوست سال آخری خوب من، مجبور به تقلب می شود.. صرف نظر از این که این شواهد، کمک می کند به تحکیم نظرم در مورد تاثیر جامعه بر نحوه ی اخلاقی شدن ما، به نظرم آمد که تقلب در امتحان خیلی هم چیز بدی نیست. اگر قرار باشد در جامعه ای زندگی کنیم که مرا سوق می دهد به اینکه، نتیجه ی خاصی را به هر قیمتی به دست بیاورم، چرا راه وصول به ان نتیجه را بد بدانیم. یا اگر قرار است خرده اخلاق های ما، ثمرات جبران ناپذیری بر آینده ی مان داشته باشند، چرا نتوانیم با آرامش از رویشان رد شویم.

پ ن. فکر خامی بود از سرم گذشت..برای پختگی اش کمکم کنید.

نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1392ساعت 18:50 توسط حسنا |
1- توی یکی از سفرهای گذشته، هم کوپه ای م زن جوان زیبایی بود که حسابی دلش از دست شوهرش خون بود. مرد، دوست دختر داشت و زن نگران از اینکه مبادا روزی زنش بشود..پرسیدیمش، چرا نگران؟ زنش بشود که بهتر است..با ناراحتی گفت: اگر زنش بشود خودم را می کشم..و با این مضمون که حالا که چند روزی دوست دختر داره می شود تحملش کرد..آن روزها، استدلال زن برایم خیلی خنده دار می آمد. اما ح...الا که جدی تر به قضیه فکر می کنم ..متوجه می شوم که زن زیرکی بوده. با توجه به نظر او، مرد می تواند دوست دختر داشته باشد اما همواره در عذاب وجدان و یا لاقل در استرس ناشی از پنهان کاری، دچار تنش شود. اما اگر زن دوم داشته باشد، جز سوهان روحی مداوم برای او چیزی نخواهد داشت.
2- این روزها به لطف مسائل مطرح شده سر جلسه ی گروه، دارم به این نتیجه می رسم که جایز دانستن چند همسری(چه به شکل دائم و چه موقت) با روح مهرورزی و عدالت خواهی فرآن سازگاری ندارد. قرآن در زمان نزول، انقلاب عظیمی در چارچوب بندی روابط زن و مرد ایجاد کرد..همان طور که در زمینه ی برده داری. اما چه طور است که ما راحت نقض برده داری را می پذیریم اما در برابر جواز چندهمسری ، سکوت می کنیم.
3- مامی مدام در پی"اسدکشی" برای نازپری است. این "اسدکشی"ظاهرا عامیانه شده ی "حسد کشی" و یا "حسود کشی" است..در این میانه، من به تخم مرغ هایی هم فکر می کنم که شکسته می شوند در راه "اسدکشی".
4- قرار است جامعه ی پاستوریزه ای داشته باشیم؟ یعنی می توانیم به طور خاص انتظار داشته باشیم که در دوره ی زمانی خاصی، لااقل از نظرگفتاری، مردم کلمات را یک دور در دهانشان بچرخانند و بعد ادا کنند؟ به گمان من، چنین انتظاری دور از واقع است. مردم از فحش گفتاری، دچار نوعی لذت اند. و تا این لذت برقرار باشد، نمی توان انتظار داشته باشیم که کلماتی که بارمعنایی فحش گونه و یا رکیک دارند از گفتار ما حذف شوند.
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1392ساعت 18:44 توسط حسنا |
زهرا از خستکی نوشته و از درخت و از رفیق فیلسوف و از چیزهایی که این روزها درگیرم و درگیر نیستم. هوا که سرد می شود مثل این روزها، دلم  هنجار کوهسنگی می خواهد و چای داغ و غزالی مشکوک و کیرکه گور شعف آور..این روزها، مدام در پی این هستم که بخشی از گذشته ام را تکرار کنم.
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت 10:45 توسط حسنا |
ستاره زن جوانی است که شوهرش، بینی و صورت و گوش او را بریده است. از وقتی عکس هایش را دیده ام، نمی توانم از فکرش بیرون بیایم. اگر دو سه تا از این مدل شوهرها، قصاص شوند..فکر نکنم بقیه جرات کنند گوش و بینی ببرنند..
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت 18:18 توسط حسنا |
چرا نظریه ها، در فضای فرهنگی ما، به مرحله ی عمل گذاشته نمی شوند؟؟جواب راحت است: چون آنها در واقع عملی نیستند. آنها نظریه شده اند تا در مرحله ی نظر باقی بمانند. به علت های گوناگون، یک نظریه ، نمی تواند وارد بعد عملی شود به طور نمونه، گروه یا شخص نظریه پرداز، در فضای بسیار آرمانی سیر می کند و از پیرامون خودش غافل است و یا نظریه ها، فرصت آزمودن خودشان را پیدا نمی کنند. در مورد اول، خطا متوجه نظریه پر...داز می شود، و در مورد دوم خطا متوجه جامعه ی هدف است که آزمودن را و اهمیت آزمودن و فوائدش را نمی شناسد. جامعه ی هدف، نسخه ای بدون "ان قلت" می خواهد و نظریه پرداز هم، بدون توجه به جامعه ی هموراه در حال رشد، نظریات افلاطونی اش را می بافد. با مرور زمان، گروه نظریه پرداز، و جامعه ی هدف، وارد دو مسیر موازی می شوند..و دو خط موازی در یک صفحه، هیچگاه به هم نمی رسند.
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1392ساعت 9:29 توسط حسنا |
دهه ی اول، بهانه ایست برای گریه های زنانه در روضه های زنانه. دهه ی دوم و سوم و اربعین و چهل هشتم و آخر صفر..همه فرصت هایی هستند برای این اجتماع زنانه ی تاثیرگذار.
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1392ساعت 19:7 توسط حسنا |

شرطی شده ام به ملاقات شبانه. انگار تمام ساعت ها می گذرند تا ساعت کمی به 8 بماند یا کمی از 8 بگذرد. قبل تر ها فکر می کردم که چرا هفته ها، هشته نیستند..حالا به این فکر می کنم که چرا همه ی ساعت ها 8 نیستند.

نوشته شده در جمعه دهم آبان 1392ساعت 20:49 توسط حسنا |
۱- آویشن طعم محبوب من است . نه فقط به خاطر سرفه های مداوم و هم نشینی من با او. نه فقط به خاطر سرما و سرماخوردگی و  سرفه های نفس گیری که سهم من از سرماخوردگی و هر چیزی است که نشانه ی سرما داشته باشد. آویشن، طعم محبوب است..طعم و بویی که به بهانه های مختلف در آشپزخانه ی ما، می پیچد.

۲-  اسکایپ امکان خوبی است برای ترمیم فاصله هایی که بالاجبار بین اعضای خانواده می افتد.. سر کلاس داشتم یواشکی با حاجی مکالمه ی نوشتاری انجام میدادم، بغل دستی ام مدام حواسش پرت می شد بنده ی خدا. بعد از کلاس، ماجرا ارا بهش گفتم تا زیادی فسفر نسوزاند برای کشف آن طرف خط.

۳- نازپری شرطی شده است به رفت و امد بین این خانه و ان خانه. حتی روزی که کلاس نباشد  مجبورم یک سر ببرمش ان خانه، تا آرام بگیرد.

۴-  وقتی که بین خودت و دیگران، مرز می کشی. فرصت اینکه از درکنار هم بودن لذت ببری،  را از خودت میگیری. وقتی که مرزها آنقدر بزرگ شوند که حتی هم زبانی و هم کیشی و همسایگی و..را هم در بر بگیرد، سازمانی به وجود می آید به نام مشهور "شورای افاغنه" . و خاطراتی آفریده می شود برای مردمانی که پهن شده اند در سی و اندی سال. خاطراتی که گره می خورد به کریم  فلان و غلام فلان. خاطراتی که به راحتی از مردمی که   بخش دینی هویت شان را بر وجه ملی ان ترجیح داده بودند، گرفته نمی شود.

خاطرات کمرنگ می شوند اما پاک نمی شوند.

دوستان زیادی را می شناسم که بعد از این سی و چند سال، در جای دیگری غیر از آرمانشان- اینجا- ، زندگی را دوباره شروع کرده اند.

و زندگی می تواند هر جایی شروع شود، زیر آسمان خدا.

نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1392ساعت 18:52 توسط حسنا |
سوال:  فرض کنید عضو یک گروه هستید که از قوانین گروه مخفی بودن  است. یعنی  بر طبق قوانین گروه حق نداشته باشیم که  از گروه ، برای غیر گروه، چیزی بگوییم و یا اعضاء را معرفی کنیم و یا بحث ها و...از طرف دیگر، این گروه یک جامعه ی آماری بسیار خوب باشد برای یک پژوهش شما. آیا اخلاقا مجازیم برای انجام پژوهش ، تعهد اخلاقی خود را به گروه زیر پا بگذاریم ؟
لیلا می نویسد که هستی دارای روح اخلاقی است. من می پرسم، هستی یعنی طبیعت؟

۱- شنیدم که سیب سرخ حافظه را کم می کند. نتیجه گرفتم که تقصیر خودم نیست این کم حافظگی.
رفیق جان سیب های سرخ قمی  بی حافظه ات نکنند... یک روز!
 
۲- این روزها مواجهم با آدم هایی که بزرگ شده اند و بزرگ شده اند به اندازه ی دانشگاه فردوسی. اما هنوز ساده ترین اصل اخلاقی یک گفتمان را نمی دانند- یا لااقل عمل نمی کنند- احترام.
۳- همکلاسی داریم که یک جدلی بسیار خوب است در کلام قدیم. اما به گمان من، روزگار جدل بدجوری گذشته. بچه ها الان بسیار هوشیارتر از انند که با جدل و خطابه و گاهی مغالطه، به راهی بروند که ما می خواهیم.
تجربه این را به من ثابت کرده است . همین تجربه ی چند ساله ی مسیحین و نازپری.
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1392ساعت 7:54 توسط حسنا |
۱- شوق حقیقت لیلا، را خواندم و گرفتار این مساله شدم که ایا زودباوری یک مساله ی زنانه است؟ اگر باور بدون دلیل را بی اخلاقی بدانیم، زنان جامعه ی ما به طور ناخاسته به سمت این بی اخلاقی سوق داده شده اند. از آنها انتظار می رود که  هر چیزی را به راحتی باور کنند. پرسش گری ته رنگی است که وجود دارد بدون اینکه  در زندگی زنانه دارای ارزش  باشد.

۲- نمی دانم اقایان اصولیین وقتی از قطع قطاع حرف می زدند به جنس و جنسیت قطاع توجهی داشتند یانه؟

۳- بوی جنگ می آید بدجور. شنیدم که یکی از بچه های فلان مرکز، در سوریه کشته شده است.

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1392ساعت 17:48 توسط حسنا |


كد قالب جدید قالب های پیچك