تبليغاتX
اندرونی

اندرونی
"باده از ما مست شد، نی ما از او"
.
خوی آدم ها با واژه ها عوض می شوند.
[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 18:7 ] [ حسنا ] [ ]
نمی دانم گلفروش جدی می گفت یا شوخی می کرد! گفت اسمش قهر و آشتی است. رفته بودم کاکتوس بخرم، یک گل کوچولوی جالب دیدم، وقتی به برگش دست می زدی، برگ ها جمع می شدند، گلفروش گفت: اسمش قهر و آشتی است. شاید بشود یک نوع ادراک برای گل قایل شد که بعد از آن، عکس العملی چون جمع شدن برگ ها انجام می شود..بعدش اون وقت، به هر موجودی که نگاه می کنی، اونو می تونی دارای ادراک تصور کنی و بعدش همه چی تبدیل می شه به اون فیلم تخیلی هایی که توی اونها، گلها راه می روند و حرف می زنند و فکر می کنند..
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 15:21 ] [ حسنا ] [ ]
.
از تمام کلاس عربی امروز، همین به یادم مانده:

اگر دستت دراز باشد، زبانت کوتاه است و اگر دستت کوتاه باشد، زبانت دراز!

[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 14:18 ] [ حسنا ] [ ]
.
۱- توت های مشهدی رسیده اند.

۲- به دلیل سرک کشیدن به موبایل یک دیگری و رفتن مسیری که نمی دانستم رو به کجاست. چند تا از پست هایم حذف شدند.

[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:30 ] [ حسنا ] [ ]
از امشب احتمالا بی خانه ایم! خانه چیز خوبی ست و خوبتر است اگر همیشه بر پشت باشد.. هم همیشه می شود هر جایی رفت و هم همیشه می شود در خانه بود! امشب که داشتم به کتابها و به وسایل خودم نگاه می کردم فهمیدم که زیادی سنگین اند. چند تا کارتون آماده کرده ام که همه ی شان را بفرستم ان جایی که باید!
[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 21:22 ] [ حسنا ] [ ]
مرا نه سر نه سامون آفریدند.
به سلامتی سر کلاس عربی، اوکی و یس و نو نثار استاد می کنیم و سر کلاس انگلیسی، سلام علیکم  و انا بخیر و...اگر در آینده ی نزدیک زبانی تلفیقی از این دو و یا هر چیزی غیر از این دو اختراع شد تعجب نکنید!!
[ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 6:32 ] [ حسنا ] [ ]
 اگر یک روز ملاک برای سلامت  را کارکرد اجتماعی بگذاریم..چند نفر سالم خواهند بود.؟

[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 22:19 ] [ حسنا ] [ ]
پیرزن، صورتش را روی خاک گذاشته بود. مچاله شده بود و توی یک مشت جا می گرفت. پیرزن، صورتش را به خاک می مالید، نمی دانم از کجای شبه قاره آمده بود..بلند شد، دستش را کشید روی زمین و خاک ها را به چشمانش مالید.پیرزن، به سمت پیرمردش رفت، روی صندلی چرخ دار بی حرکت بود.پیرزن، خاک های زمین را به سر و صورتش پیرمردش می مالید. و من در بکگراندشان، الهه ی هندی را دیدم که در باد می رقصید!

[ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 13:54 ] [ حسنا ] [ ]
۱- جهش( یا پرش ) به سمت نتیجه! ، این چیزیه که باعث می شه کمتر به نحوه ی استدلال توجه کنیم.

۲- امروز چند تا از بچه های سال دومی و سال سومی  آمدند خانه ی مان عید دیدنی! خیلی خوشحال شدم و البته چند سال جوانتر!

[ شنبه پنجم فروردین 1391 ] [ 11:37 ] [ حسنا ] [ ]
43202115344619193946.jpg
[ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 21:38 ] [ حسنا ] [ ]
۱-مشق های عیدم را شروع کرده ام به نوشتن!

کتاب را بر می دارم تا یک مقاله اش را بخوانم، قرار مباحثه داریم با رفقا! 

فمینیسم یک نقشه ی مردانه نیست؟

۲- بی بی سی یک مستند گذاشته از کلاغ ها . پرندگان باهوشی هستند و به راحتی می توانند معما حل کنند. هوش پرنده ها را همواره دست کم می گیریم ولی با آزمایش های جدید خلاف تصور ما، در حال اثبات است.

 

 

[ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 18:58 ] [ حسنا ] [ ]
باران نوید بهاری دیگر را می دهد..و به یاد می آورد که یازده سال از مرگ شه مامه و صلصال گذشته است..

تخریب بتهای باستانی بامیان توسط گروه طالبان در زمستان1379

[ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 9:35 ] [ حسنا ] [ ]
.
زیباترین برف زمستان، امروز بارید!

[ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 21:29 ] [ حسنا ] [ ]
۱- امروز حنا، کتاب پژوهشی در قصه ی یونس و ماهی- جلال ستاری را برایم خرید!

 ۲- سووشون  را اول بار عزت زیاد سر کلاس داستان نویسی، معرفی کرد . با اشتیاقی شعف آور و با سوزی سوزآور. می گفت سووشون را یک زن نوشت و  باید زن ها بخوانند..

«گریه نکن خواهرم، در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درخت‌هایی در شهرَت و بسیار درختان در سرزمینت. و باد پیغام هردرختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت‌ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی؟»

[ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 21:5 ] [ حسنا ] [ ]
۱- بار و بنه ی حاجی را بستیم تا سفر برود .امروز و فردا سخنرانی دارد و سریع بر می گردد خانه!

۲- دیشب دوباره مطمئن شدیم که سلیقه ی من و حنا شباهت های بسیاری به هم دارد..دامنه ی استقرائات مان زیادتر می شود و احتمال خطا کمتر!

۳- برای اولین بار  -و آخرین بار- پارسال بود همین وقت ها به گمانم که کفش پاشنه دار خریدم.در معیت حاجی بودم و برای اولین بار، از قدمهای بلندش عقب می ماندم..استپ کرد و نگاهش پرسید چی شده؟ چیزی نگفتم. یک دفعه خنده ی جانانه ای کرد..و گفت: بانو، کفش خانومی می پوشند!!! نمردیم و اتفاق یک امر نادر را به چشم دیدیم..فقط گفتم: حاجی آروم تر ، وسط خیابان هستیم..

تا رسیدیم به کتابخانه، چند بار با خنده بر گشت و عقب ماندن مرا نگاه کرد..

فردایش توی کتاب خانه، به نظرم صدای کفش ها آهنگ گوش خراشی بودند که روی ذهن همه ، خط می انداخت! به خاطر همین کفش ها را توی پلاستیک گذاشتم و با دمپایی پلاستیکی راهی خانه شدم.

کفش ها را تمیز کرده ام و با یک مقداری کار رویش، توی کمد کتابخانه گذاشته ام..و این چنین شد که نهضت اسپورت پوشی ادامه دارد!

 

[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 7:53 ] [ حسنا ] [ ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

تنها مساله ی فلسفی موجود((من:انسان)) است..
امکانات وب
بک لينک