اندرونی
"باده از ما مست شد، نی ما از او"
وبلاگ چهارساله ام را مرور کردم و فهمیدم که سقوط های بسیاری اتفاق افتاده، با همان غلظت عربی " سقط من عینی". پ ن. یک جفت قمری این روزها مهمان خانه ی مان هستند. من اما می گویم:بچه های ما در رشته های علوم انسانی فقط حقوق و سیاست و خبر نگاری را دوست دارند . حتی به روانشناسی و جامعه شناسی هم روی خوش نشان نمی دهند چه برسد به فلسفه! دوستی می گفت:دانشگاهها اشباع شده اند از دانشجویان طالب حقوق!! گفتم:خوب اینقدر دانشجوی حقوق نگیرید سقف بگذارید. سکوت کرد و من از سکوتش خواندم که جان برادر! من کاسب هستم هرچی دانشجو بیشتر برای من بهتر! فرقی نمی کند که همه حقوق بخوانند و فردا سر حقوق نگرفته و نداشته با هم دعوا کنند. 2- این روزها احساس خنگی بهم دست داده است. هر چی مطالعه می کنم کمتر نتیجه میگیرم. یک صفحه را چند بار می خوانم یک بار هم برای نازپری توضیح می دهم ولی.. 3- مسیح به جای درس هایش شاهنامه می خواند . حنا می گوید: از آینده اش می ترسم. خیلی شبیه به خودمان است!! ۲- ریحانها و توت فرنگی هایی که توی گلدان کاشته ایم، زرد شده اند. هوا خوب است. خاکشان خوب است. آب هم به اندازه است. دانش کشاورزی مان برای کشف علت، کافی نیست. ۳- برای نام بهارمان، نازپری، خیلی فکر کرده بودم. نورشهید، سلما، صبا، پرند، همای، ثمر،و.نازپری و ..بر خلاف سنت خانواده که نام را مادر تعیین می کند. تمام افراد خانواده و فامیل، تمایل شدیدی داشتند برای اینکه در "نامگذاری" شرکت کنند. و در این میان، من فقط یک رای داشتم. چند روز پیش داشتم کتاب قوانین ملاعمر را مرور می کردم. نگاه طالبان به سیاسرها، فاجعه بار و تاسف آور است. ۲- آقای صلح، گفته است که بسیاری از طالبان خواهان صلح هستند فقط رویشان نمی شود که اعلام کنند. ظاهرا همین روزهای پیش با قتل عام ۵۰ و اندی نفر آدم، و زخمی کردن ۱۰۰ و اندی نفر آدم، در فراه، علاقمندی خود به صلح را نشان دادند. ظاهرا صلح داریم تا صلح! علاقمندی داریم تا علاقمندی! اعلام داریم تا اعلام! و طالب داریم تا طالب! البته رو هم داریم تا رو!! مانده ام آقای صلح چه جوری می توانند توی روی هزاران نفر آدم نگاه کند و دروغ سیزده بدر را در روزی غیر از سیزده بدر، بگوید. ۳- استاد می گوید: نفس حیات ارزشمند است. خود همین بودن ! و نگاه طالبانی در هر کجایی که باشد برای بودن دیگران، ارزش قائل نیست. ۴- بهار ما، نازپری،۲۱ روزه شده است. نمی دانم ، بزرگتر که شد مثل کودکی ام، کتابهایش را زیر سرش خواهد گذاشت و به خواب خواهد رفت یا لب تاب و کتاب های مجازی، بوی خوش کاغذ را از او خواهند گرفت. از تفاوت فقه و فلسفه گیج شده ام و از قطع و یقینی که فقه دارد ولی فلسفه، دورش می اندازد. از دغدغه های آدم ها و از نحوه ی فهم های متفاوتشان. از "خود" های عجیب و غریب! از شادی ها و غم هاشان! از همه ی این تفسیرهای مختلف از یک کلمات. از دلهره هایی که دچارشان می شویم و امیدهایی که لبرزیمان می کند. از اینکه آیا می شود به دنبال چارچوبی گشت برای جای دادن همه ی "من" ها! از همه ی جرقه های بی خود و با خودی که توی ذهنم می آیند و می روند و وسط وسطشان یک دفعه به این فکر می کنم که اگر مسیح و معین مرا روی میزشان تشریح کنند، چه چیزی خواهند یافت؟ پشت لبخند یک مادر! گیج شده ام عمو! ۲- در تحریم بودیم ولی تحریم ها را دور زده و به لب تاب عزیزمان، عرض ارادت کردیم. ۳- در آستانه ی بهار، منتظر "بهار" مان هستیم. ۴- به چندین تا اداره سر زدم تا بلکه بشود مسیح را در مدرسه ی استعدادهای درخشان ثبت نام کنم. هیچ فایده ای نداشت. این نسل هم افغانی بزرگ می شود با این تفاوت که - خواسته یا ناخواسته- حس نشنالتی شان بسیار بیشتر از نسل قبل است. اما یک فایده ی مهم این اداره گردی ها این بود که فهمیدم کدام ساختمان آسانسور دارد و کدام نه! ذهنم مدام دنبال استقرائاتی است که ژنیتیکی بودن و یا متاثر از محیط بودن بسیاری از خصوصیات آدمی را تایید می کند. مدام خودم را در مسیح و معین مرور می کنم و نگران دخترم می شوم که قرار است بار این روزهای مرا بر دوش بکشد. ۲- رفیقی داشتم در روزگار دور، که گاهی اوقات وسط خنده ها و شوخی ها، یا وسط ریاضی خواندن های ما، یک دفعه یک چیز بی ربط می گفت. الان حالش را بهتر می فهمم. گمان می کنم که او در ان لحظه به چیزی غیر از موضوع جمع، فکر می کرد و یک دفعه، صدای فکرش بلندتر از حد می شد و ما هم دخیل می شدیم در فکرهایش و چه قدر پریشان می شد از اینکه، مجنون و عاشق و...نامیده می شد. ۳- شنیدم که یک نفری در فلان شهر ، دور از خانواده و بدون اطلاعشان قصد انجام عمل جراحی دارد . دلم برایش گرفته ، برای خودش و برای خانواده اش و برای دوری شان از هم! توی خانواده ی ما که معمولا، اگر یک نفر تب کند، همه را باید ببریم بیمارستان! چون بقیه از غصه غش کرده اند. ۴- امروز پیامبری معتاد دیدم که زیر باران آیاتش را می خواند. بلند ..بلند! فریاد می زد من هم پیامبرم! باران امروز را خدا برای من فرستاده است.. دیوانه و سرگشته و مستیم هنوز در میکده ها باده بدستیم هنوز گفتی که چه می کنی؟کجایی؟چه خبر؟ تنها خبر این است که هستیم هنوز... شیرعلی! حیدرعلی! چند بار باید در کویته بمیری تا استرالیا ،به خواهرت که در کمپ های اندونزی سرگردان و حیران است ، ویزا دهد؟ 2- مادر تزیین نتوانست چند ماه بیشتر از پسرش زنده بماند. سر پسرش را همراه دست و پاهای قطع شده، کنار جاده گذاشته بودند.لشگر جنگوی، برادر جوانش را به همراه 20 جوان دیگر، به جرم اعتقاد، تکه تکه کرده بودند و مادرش، توان تحمل نداشت. 3- هنوز به نسل کشی قومیتی در پاکستان و افغانستان معتقد نیستم. هنوز، مهم ترین عامل انتحار و انفجار را ایمان های عقیم می دانم. اما این روزها، سرم پر شده است از حرف ها و حدیث هایی که دردهای دوران عبدالرحمن را، تداعی می کنند. بودا که فرو ریخت، یکی از گمانه ها، محو فرهنگ مردمی بود که در بامیان و بلخ و... ریشه داشتند. بودا که فرو ریخت، یکی از گمانه ها این بود که بودا را به جرم چشم بادامی و دماغ کوچکش، به توپ بسته اند. 4- دیروز مراسم هفتمین روز درگذشت پدر حاجی، برگزار شد. تا یک ساعت بعدش، هر کار می کردم نمی تونستم معنای تبعیض جنسیتی را به معین توضیح دهم. ۲- فکری توی سرم چرخید و بعد، با حاجی از علائم هشداردهنده حرف زدم و اینکه، قلب ها هرچند سالم هم باشند، شکستنی اند. چه برسد به قلب های آزرده! و بعد یکی توی خودم فریاد زد. آخر همه ی راهها ختم می شوند به اینکه یک روز نفست بالا نیاید و تمام لحظه هایت پیش چشمت حاضر شوند و غصه ای ته دلت جوانه بزند برای کتابهایی که بعد از تو زاده می شوند و تو نمی توانی بخوانی شان. ۳- امروز دختر دایی دوست حنفی ام، آمده بود خانه ی مان. پر از تردید بود. ۴- خشونت علیه زنان این است که با این حال و احوالات مجبور باشی پا به پای آقایان کلاس بدوی و هیچ کس فریاد تو را نشود که می گویی: یه کم یواش تر!![]()
![]()
نازپری، با پدرش بسیار آرام تر و خوش خلق تر است! ![]()
![]()
![]()
استاد گرانقدری داشتیم در دوران ارشد که اتفاقا خواهرم نیز از کلاس ایشان فیض می برد! ایشان طبق یک نظر بسیار جالب! یکی از تبعات غربگرایی و دموکراسی غربی را داشتن یک رای برای هر نفر اعلام می کردند. و می فرمودند الان ان قدر بدبخت شده ایم که رای مجتهد ما با رای دانشجوو طلبه ی سال اولی ما برابر شده است. ان موقع به عمق فاجعه پی نبرده بودم تا اینکه ، در مراسم "نام گذاری"، متوجه شدم که ای دل غافل، مسیح و معین هم رای دارند و حاجی و ...! البته من حفظ ظاهر کرده و سعی فراوان دارم که به نظر جمع احترام بگذارم!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |


