اندرونی

"باده از ما مست شد، نی ما از او"

نیمه شب هفتم محرم
میگویند اگر میخواهی حرف راست بشنوی، نیمه شب بپرس.  
شبِ خوفناکِ پرده در ؛ حجاب از چهره ی مان می افکند و احتمال دروغ کم و کمتر میشود.
امشب از خودم پرسیدم آیا احساس شرم کرده ای؟ آیا تا به حال از درون یک رابطه بودن، شرمگین شده ای؟ آیا وقتی از بیرون ماجرا و  با فاصله، به روابطی که با انسان ها برقرار کرده ای، مینگری ، احساس شرم و خجالت داشته ای؟
یکبار، یکبار شرمناکِ دردآلود؛ چند سال از آن موقع فاصله گرفته ام اما هنوز که فکر میکنم، خراش روحم تازه میشود. 
دوران وبلاگ نویسی بود و با گروهی از دوستان، دغدغه های مطالعاتی مان را پی می گرفتیم و گاه گاهی در وبلاگ هامان می نوشتیم. یک نفر بود، ظاهرا طلبه قمی؛ پیگیر بحث های معرفت شناختی بود. گاه و بیگاه با هم گفتگوی اینترنتی داشتیم. یکبار حرف از ازدواج زد، من به کنایه از فقها گلایه کردم. جدی پرسید: ازدواج کرده ای؟؟ گمان میکردم می داند ازدواج کرده ام و بچه دارم چون یکی در میان از خانه و بچه ها در وبلاگم می نوشتم. ظاهرا نمی دانست.  بی هیچ حرفی گفتگوها را قطع کرد و رفت اما حس شرم را در من باقی گذاشت. هنوز که هنوز است احساس میکنم فریب خورده ام و گاهی فکر میکنم واقعیتی بنام ارتباط انسانی وجود ندارد. از تصور اینکه، او با چه تصوری با من گفتگو میکرد؛ خجالت زده ام و از صداقت ام. 
کاش گله ام را می شنید و از حجم آزردگی روحم باخبر میشد. شاید در ارتباط با دیگری، این آسیب را وارد نمی آورد.

نوشته شده در جمعه هفتم شهریور ۱۳۹۹ساعت 1:26 توسط حسنا |

 

امروز وسط کلاس مجازی، اینترنت قطع و وصل شد و بعد هر کار کردم، نتوانستم به کلاس وارد شوم، ناچار ادامه را ضبط کردم و فرستادم. هم سخت و هم آسان. وقتی به این راحتی کلاس بهم میریزد؛ سخت است و وقتی رفت و آمدهای طولانی حذف میشوند؛ آسان.

پ ن. از یکی از آقایان شنیدم که لب تاب را روشن میکنند و میگذارند استاد هرچی خواست حرف بزند، حاضری میخورند و می روند پی کارشان.

پ ن. دلم برای اندرونی ام تنگ شده بود. 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۹ساعت 18:14 توسط حسنا |
هر روزتان عید

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۷ساعت 8:57 توسط حسنا |
امروز حین مرتب کردن خورد و ریزها، یک گوی بلورین شب نما پیدا کردم. به گمانم چند سال پیش خریده بودم، شاید هفت یا هشت سال پیش. برخی از خاطراتم که وصل به آن گوی شب نما بود زنده شد. آن روزها گمان میکردم فهم دین و دنیا آسان است اما تجربه های بی پرده ی آن روزها و گذارم از روزهای سخت به من فهماند انسان بسیار پیچیده تر از چیزی است که من فکر می کردم.

گوی بلورین شب نما، به یادم آورد که پوست اندازی، دشوار اما ممکن است.  

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 12:54 توسط حسنا |
مسیح که در من رویید؛  تصویر ویژه ای از مادری و  بارداری نداشتم. هر دوی ما دانش ویژه ای درباره ی بارداری و فرزندآوری و حتی نگهداری عادی از یک بچه نداشتیم. تنها مسأله ی پررنگ برای من؛ این بود که از خواب چگونه بگذرم؟! بعد از تولد مسیح؛ یک مادر شانزده ساله بودم و در ذهنم می گذشت که هفت ماه بارداری را من تحمل کرده ام و هفت ماه بعد اش بر عهده ی همسرم است.  این قانون نانوشته در مورد معین و پری هم انجام شد؛ و به جرات می‌توانم بگویم جزو مادرانی نیستم که به پای فرزند و فرزندان؛ شب زنده داری کرده اند.
تجربه ی من از دوران بارداری موید این مطلب است که بارداری صرفا مسأله ای زنانه نیست. رشد یک موجود تنها به یک بدن نیاز ندارد؛ بلکه  متاثر از فضای فرهنگی است که مادر و پدر در آن نفس می کشند.
با چهارمین تجربه ی من از بارداری در سی و سه سالگی؛ و بازخوانی وضعیت رشد مسیح و معین و پری و مهزی در من ؛ به این نتیجه می رسم که بچه ها؛ از همان روز اول حیات شان موجوداتی مستقل از من و در من اند. تفاوت شان از ابتدای حیات شان مشخص و تلاش شان برای اثبات خودشان امری واضح است.
 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 0:5 توسط حسنا |
نمی خواهم از تفاوت فهم زنانه  و مردانه دفاع کنم چون هنوز شواهد کافی برای این دو دسته گی نیافته ام. اما می توانم به جرات بگویم دنیای فقه , دنیای منافع مردان است و می تواند بر طبق آن, دنیایی مردانه قلمداد شود. دنیایی که در  آن به تبع حضور حداکثری مردان و حضور حداقلی ( و حتی کمتر از حداقل) زنان, خواست زنان و آمال و آرزوهای شان ندیده گرفته شده است. شاید بگویید زن حق تحصیل و اشتغال و ... دارد, به نظرم با ظرافتی مثال زدنی همه ی اینها تحت مفهوم وسیع تری بنام ولایت قرار گرفته است. "ولی" می تواند طبق تشخیص خود, دخترکی خردسال را به ازدواج مردی در بیاورد و عملا امکان پرداختن دختر- زن به شغل و تحصیل و.. را از او بگیرد.

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر ۱۳۹۶ساعت 21:44 توسط حسنا |
دوباره قم، شهری که قلب دردم می کند.

نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد ۱۳۹۶ساعت 8:29 توسط حسنا |
امروزم به امور بی خود و اجباری گذشت.  بین بانک ها و مراکز مختلف دویدم و پی به سرگردانی مدام دیگران بردم.  تا در وضعیت مشابه با مشکل دیگران مواجه نشوی، نمیتوانی ادعا کنی که می فهمی!

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 16:1 توسط حسنا |
دخترداشتن، تجربه ی عجیبی است.  اینکه موجودی مدام بخواهد جا در جای پایت بگذارد، شیرین و دلهره آور است.

نوشته شده در چهارشنبه یکم دی ۱۳۹۵ساعت 22:41 توسط حسنا |
از بعد دیدن فروشنده، گرفتار ترس از وانت آبی شده ام. دیروز، کنار صدمتری از تاکسی پیاده شدم و کمتر از یک دقیقه راه تا خط عابر پیاده را پیاده رفتم. در این ثانیه‌های اندک، وانت آبی رنگی ایستاد و گفت خانم کجا؟ بیایید سوار شوید. با ترس اشاره کردم که بروید: من میخواهم رد شوم. دوباره گفت: بیایید سوار شوید. با تمام ترس و خشمی که می توانستم داشته باشم. گفتم صبر کن زنگ بزنم 110 تا.... فرار را برقرار ترجیح داد. شاید در هوای سرد قصد خیر داشت. اما تمام ذهن من در سیطره ی ترسی بود که از وانت آبی شکل گرفته بود. حیران از اینکه خودم چقدر می توانم خشن باشم، بودم و کشف این بخش از وجودم برایم خوب و تا حدی دلهره آور بود. در مسیر رفتن به کلاس و بازگشتن از کلاس، به باورهای ریز و درشتی فکر کردم که می توانند تحت تاثیر ترس ها شکل بگیرند..


کی بود گفت: زن ها حق دارند در حاشیه ی خیابان به سمت ناکجا آباد پیاده بروند؟؟؟

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۵ساعت 9:25 توسط حسنا |
زن ها حق دارند نامرتب باشند؛ آرایش نکنند و از حاشیه ی خیابان به سمت ناکجاآباد پیاده روی کنند.

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۵ساعت 8:55 توسط حسنا |
تا حد قابل قبولی حاشیه های رساله را خوانده ام ولی هنوز جرات جهش به درون مساله ی اصلی ام را نیافته ام. آیا بی جراتی، مساله ای زنانه است؟
در مواجهه ی با این پرسش، دو نوع رفتار متفاوت از زنان، پیش چشمم حضور می یابند، بی جراتی زنان در انجام کارهای علمی و اقتصادی ، در کنار جرات محض شان برای پذیرش گذاره های ایمانی و جهش سریع شان به درون متعلقات ایمان. به گمانم در تقسیمات مردانه- زنانه، نقدها برای مردان است و نسیه ها برای زنان. الله اعلم.

نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر ۱۳۹۵ساعت 19:1 توسط حسنا |
امروز دلتنگ همراه با دلهره و اندوهناک بودم .  ذهنم مدام احساساتم را تحلیل می کرد و پی استقرائاتی میگشت تا حکم کنم انسان سراپااحساسات است. فکرم را فعلا عقال بسته ام باشد که دوران دلتنگی به سر آید.

نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر ۱۳۹۵ساعت 21:42 توسط حسنا |
1- دیروز سر کلاس یکی از بچه ها گفت: چون زن ها آزاد شده اند این همه طلاق زیاد شده است این همه فساد زیاد شده است. گفتم: جان من! اینکه شما می آیید از صبح تا شب، در کلاس نشسته اید و بچه ی کوچک را به مهد سپرده اید،‌بخشی از اون آزادی محسوب می شود یا نه؟ گفت: این "فرق" دارد. 

همیشه با این فرق ها مواجه بودم،‌ چه در آن زمان که استاد سر کلاس از  بدی های اشتغال زن می گفت و خودش صبح تا شب از این کلاس به اون کلاس می رفت چون "فرق" داشت. چه الان که برای بچه هایی که "فرق" دارند و صبح تا شب بیرون از خانه اند، درس می گویم. 

 ما با خودمان صادق نیستیم. اشتغال و تحصیل و وقت هایی برای با خود بودن، برای خودمان خوب است اما برای دیگران،‌ گمان می کنیم تبدیل شده است به نمادی برای هرزه گی. "فرق" ، بهانه ی خوبی شده برای خودمان . فقط نمی دانم این "فرق" چیه؟ چطور "من" اگر کودکم را به مهد بسپرم ،‌ هیچ مشکلی ندارد ولی اگر "دیگری" این کار را کرد، بی مهر شده و تحت تاثیر القائات فمینیستی خانه گریز!!!

2- چندی پیش جلسه ای بود برای دانشجویان و عکاسان، با عنوان "چیستی هنر فمینیستی" و چندی پیش تر، مباحثاتی درباره ی برخی موضوعات کلامی. نمی دانم چرا حتی گفتن از فمینیسم و توصیف آن، این قدر حساسیت برانگیز است. تو گویی با توصیف،‌ به دفاع رفته ای. انگار این همان مکتب ضاله ای است که باید پنهان بماند تا به ضلالت منجر نشود. دغدغه ی دینداران را می ستایم اما چهارچوب کشیدن برای سوالات و جواب ها را نمی توانم درک کنم. عملکرد دینداری که در مواجهه ی پرسش، تنها راهی که پیش رویش می بیند انکار و مقابله است برایم قابل توجیه نیست.

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۵ساعت 8:21 توسط حسنا |
امروز از اون روزهایی بود که دقیقا حس باب اسفنجی رو داشتم که به خرید رفته است. با پاتریک عزیزم، به فروشگاه رفتیم و پاتریک یک عدد شلوار و  تی شرت خرید 215 تومان ناقابل. دم صندوق فروشنده گفت: برای هر 100 تومان خرید، 50 تومان خرید رایگان دارید. بخش باب اسفنجی وجودم فریاد زد: آخ جون و با پاتریک به سراغ بخش لباس های کودکان رفتیم. من هم برای معین و پری لباس برداشتم، حدود 160 تومان. صندوقدار به من گفت: شما چون به 200 نرسیده، فقط 50 تومان خرید رایگان دارید و پاتریک 100 تومان. نتوانستم بر باب اسفنجی وجودم غلبه کنم و برای اینکه 200 سر راست شود ، حسابی پله پیمایی کردم. خلاصه،‌ این یکی را بر می داشتم از 200 می رفت بالا، اون یکی را می ذاشتم می آمد زیر 200. دیگه به جوراب خریدن هم راضی شده بودم که تلاش آخر نتیجه داد و با 202 تومان موفق به دریافت هدیه 100 تومانی برای خرید شدم. 

القصه، امروز از اون روزایی بود که به مدد باب اسفنجی وجودم، گرفتار خرید بی حساب و کتاب شدم. به نظرم همه مون یک جورایی یک بخش وجودمان باب اسفنجی است وگرنه طرح های مشوق خرید هیچ وقت پیروز نمی شدند.

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۵ساعت 11:21 توسط حسنا |


كد قالب جدید قالب های پیچك