اندرونی

"باده از ما مست شد، نی ما از او"

من از جنگ می ترسم.. کاش می شد دو تا رئیس جمهور می داشتیم.
نوشته شده در شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 20:42 توسط حسنا |
چه کسی گفته است انقلاب در ذات محال است؟
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 21:34 توسط حسنا |
در نگاه شبکه ای و ماتریسی،‌ هر چیزی در یک طرف عالم می تواند با واسطه ی چند رابط، بر امر دیگری در آن سوی عالم تاثیر بگذارد. اگر یک جمله ی این شبکه، "هوا" و محمولهایش باشد. یقینا ربط بسیار واضحی با جمله ی دیگر شبکه یعنی "حجاب" و متعلقاتش دارد. هوا که گرم می شود، صدای طرفداران آزادی پوشش بلند می شود و هوا که سرد می شود،‌ طرفداران حجاب، از فوائد حجاب و پوشش می گویند.. شاید این همان،‌ت اثیر محیط بر اثبات و نفی گذاره ها باشد. الله اعلم!
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393ساعت 17:53 توسط حسنا |
دل دیوانه را دیوانه تر کن

مرا از هر دو عالم بی خبر کن

نوشته شده در یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 10:20 توسط حسنا |
توت خوری آخرهای اردی بهشت.. پ ن. باید یک مشهدی اصیل باشید تا بتوانید درک کنید.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393ساعت 18:15 توسط حسنا |
کتاب "جنسیت و نفس" توصیه می شود برای فهم فایده ی نام داشتن. مطالبی بیش ار مطالب مباحثات ما در خنکای قبرهای زیرزمین حرم،‌ نداشت. اما قطار نام ها و عنوانها، آنقدر کتاب را سنگین کرده بود که با صد " الله و بسم الله" به سراغش رفتم.


امروز هم با کتابخانه و آواز همای گذشت..
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393ساعت 13:32 توسط حسنا |
امروز نوجوان معتادی را دیدم ..خوب که دقت کردم شناختمش! همان بود خودش بود! همان پسرکی که یک شب، در راه برگشت به خانه،‌ من و حنا ازش خواستیم که "دختر عمو جان" را برایمان بخاند. دو تا پسر خردسال بودند که  آواز می خواندند و پول جمع می کردند. بیشتر وقت ها، " یا مولی علی"‌ را می خواند.. آن شب،‌ خیلی دلمان گرفته بود و تنها ترانه ی موجود در ذهنمان " دختر عموجان"‌ بود . اتوبوس آرام بود و ما جزء معدود مسافرانش..پسرک خواند و خواند و ما دو تایی گریه می گردیم..

امروز به این فکر کردم که اگر آن شب برای خواندنش به او پول نمی دادم،‌ شاید الان،‌ معتاد نوجوانی نبود که از سنگینی بار روزگار،‌ خمیده بین مسافران تاب بخورد ..

نوشته شده در دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393ساعت 9:9 توسط حسنا |
۱- با اسکانیا، به یاد  اتوبوس هایی می افتم که مدام تویشان آدم سرخ می شوند ..

۲- از داغ دیوانگی خواندم و تاثیری که بر عملکرد آدم ها می گذارد. اما باورها مورد توجه من اند. باورهای بسیاری تحت تاثیر این داغ شکل گرفته اند و یا از بین رفته اند. جامعه این داغ را مدام به روز می کند .

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 14:44 توسط حسنا |
امروز به معنای جدیدی از "زن بودن"‌در فضای دینی دست یافتم. آن قدر دردناک بود که هنوز هم اشک آلودم. روز زن برایم تلخ شد.
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 17:41 توسط حسنا |
مدام می دود این ذهن "خودسر" در پی نشانه هایی برای شکستن همه ی این چارچوب هایی که بر رویشان ایستاده ام. اما تقلایی در من،‌ میراث پدران و مادران را تافته ای جدابافته می داند. برخی ویژگی ها،‌برخی صفات،‌برخی علائق،‌برخی کشش ها، و برخی برخی هایی که از نسل قبل به بعد منتقل می شوند و مکرر در گوشم می خواد که "از گل در مزبله بپرهیز." .

آی خدای من!! خدای متشخص و نامتشخص من!! خدای تصویر یافته و نایافته ی من!! خدای پنهان و آشکار من!!‌خدای دور و نزدیک من! خدای نا خدای من! این روزها هم نیاز دارم که دریچه های دریافتم دوباره شسته شوند.

پ ن. ۱-شرمنده ی دوستان هستم در "پاسخ ندهی" به کامنت ها،‌ به بزرگواری تان ببخشید. به معنای عدم توجه و یا بی احترامی نیست. همواره می خوانمشان و به تک تک شان فکر می کنم. به علت های فاعلی و غایی و صوری و مادی شان..هم!

۲- حاجی زنگ زده تا روز زن را تبریک بگوید. آیا روزی برای یادآوری "زن"‌ اعتراف به تفاوت نیست؟ شاید هم تبعیض مثبتی است برای زنان.

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 13:0 توسط حسنا |
این روزها مدام،‌ دچار فراموشی در لحظه ام..دوران بحران طرح اجمالی پایان نامه،‌ بدجوری اثر کرده. دیروز سر جلسه ی گروه، مدام نیاز داشتم که حرفها تکرار شوند ..از حدیثه،‌ چهار بار یا بیشتر اسم رشته ای که ثبت نام کرده برای دکترا پرسیدم..آخرش هم یادداشت کردم که یادم نرود.
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 7:24 توسط حسنا |
هر وقت تصمیم می گیرم که گیاهخوار شوم، علاقه ام به گوشت افزون می شود. و بعد دوباره در تناقض بین یک میل و چندش آوری خوردن یک موجودی که بع بع می کرد و یا جیک جیک و یا مع مع و ما و ما...می مانم.
آیا گوشتخواری اخلاقی است؟
این روزها عطف به یک "دیگری" ام..بدجور!
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت 10:53 توسط حسنا |
امروز به نحو خنده داری متوجه شدم، که زیاد هم موافق اخلاق به معنای متفاهم عرفی اش نیستم. لااقل در برخی از مصداق ها. چند وقت پیش حرف از تقلب سر جلسه امتحان شده بود ، به نظرم چندان مهم نبود. نه تقلب و نه ان امتحان خاص. چیزی که برایم مهم بود این مساله بود که چرا  دوست سال آخری خوب من، مجبور به تقلب می شود.. صرف نظر از این که این شواهد، کمک می کند به تحکیم نظرم در مورد تاثیر جامعه بر نحوه ی اخلاقی شدن ما، به نظرم آمد که تقلب در امتحان خیلی هم چیز بدی نیست. اگر قرار باشد در جامعه ای زندگی کنیم که مرا سوق می دهد به اینکه، نتیجه ی خاصی را به هر قیمتی به دست بیاورم، چرا راه وصول به ان نتیجه را بد بدانیم. یا اگر قرار است خرده اخلاق های ما، ثمرات جبران ناپذیری بر آینده ی مان داشته باشند، چرا نتوانیم با آرامش از رویشان رد شویم.

پ ن. فکر خامی بود از سرم گذشت..برای پختگی اش کمکم کنید.

نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1392ساعت 18:50 توسط حسنا |
1- توی یکی از سفرهای گذشته، هم کوپه ای م زن جوان زیبایی بود که حسابی دلش از دست شوهرش خون بود. مرد، دوست دختر داشت و زن نگران از اینکه مبادا روزی زنش بشود..پرسیدیمش، چرا نگران؟ زنش بشود که بهتر است..با ناراحتی گفت: اگر زنش بشود خودم را می کشم..و با این مضمون که حالا که چند روزی دوست دختر داره می شود تحملش کرد..آن روزها، استدلال زن برایم خیلی خنده دار می آمد. اما ح...الا که جدی تر به قضیه فکر می کنم ..متوجه می شوم که زن زیرکی بوده. با توجه به نظر او، مرد می تواند دوست دختر داشته باشد اما همواره در عذاب وجدان و یا لاقل در استرس ناشی از پنهان کاری، دچار تنش شود. اما اگر زن دوم داشته باشد، جز سوهان روحی مداوم برای او چیزی نخواهد داشت.
2- این روزها به لطف مسائل مطرح شده سر جلسه ی گروه، دارم به این نتیجه می رسم که جایز دانستن چند همسری(چه به شکل دائم و چه موقت) با روح مهرورزی و عدالت خواهی فرآن سازگاری ندارد. قرآن در زمان نزول، انقلاب عظیمی در چارچوب بندی روابط زن و مرد ایجاد کرد..همان طور که در زمینه ی برده داری. اما چه طور است که ما راحت نقض برده داری را می پذیریم اما در برابر جواز چندهمسری ، سکوت می کنیم.
3- مامی مدام در پی"اسدکشی" برای نازپری است. این "اسدکشی"ظاهرا عامیانه شده ی "حسد کشی" و یا "حسود کشی" است..در این میانه، من به تخم مرغ هایی هم فکر می کنم که شکسته می شوند در راه "اسدکشی".
4- قرار است جامعه ی پاستوریزه ای داشته باشیم؟ یعنی می توانیم به طور خاص انتظار داشته باشیم که در دوره ی زمانی خاصی، لااقل از نظرگفتاری، مردم کلمات را یک دور در دهانشان بچرخانند و بعد ادا کنند؟ به گمان من، چنین انتظاری دور از واقع است. مردم از فحش گفتاری، دچار نوعی لذت اند. و تا این لذت برقرار باشد، نمی توان انتظار داشته باشیم که کلماتی که بارمعنایی فحش گونه و یا رکیک دارند از گفتار ما حذف شوند.
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1392ساعت 18:44 توسط حسنا |
زهرا از خستکی نوشته و از درخت و از رفیق فیلسوف و از چیزهایی که این روزها درگیرم و درگیر نیستم. هوا که سرد می شود مثل این روزها، دلم  هنجار کوهسنگی می خواهد و چای داغ و غزالی مشکوک و کیرکه گور شعف آور..این روزها، مدام در پی این هستم که بخشی از گذشته ام را تکرار کنم.
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت 10:45 توسط حسنا |


كد قالب جدید قالب های پیچك