X
تبلیغات
اندرونی

































اندرونی

"باده از ما مست شد، نی ما از او"

آرامش...سهم قلبی است که در تصرف خداست. قلبتان آرام و لحظه هایتان خدایی.
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 21:30 توسط حسنا |
بعضی آدم ها، مکانها، نظرها و...مصداق سقوط از چشم اند. سقوطی که لزوما دلیل معرفتی و منطقی ندارد.

وبلاگ چهارساله ام را مرور کردم و فهمیدم که سقوط های بسیاری اتفاق افتاده، با همان غلظت عربی " سقط من عینی".

پ ن. یک جفت قمری این روزها مهمان خانه ی مان هستند.

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 12:27 توسط حسنا |
نه اینکه هم نوع خواهی و مهرورزی و مهربانی و هزاران صفت نیک مادرها را نادیده بگیرم. نه ! اما فقط این روزها به این فکر می کنم که نکند مادرها تحت تاثیر القائات بیرونی ، بیش از اندازه از خودشان مهر  و مهربانی و  عاطفه نشان می دهند. شاید پدرها، پتانسیل بیشتری  برای  یک جنبش  عاطفی داشته باشند.


نازپری، با پدرش بسیار آرام تر و خوش خلق تر است!

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 20:9 توسط حسنا |
1- دوستی می گفت فلان دانشگاه کابل  می خواسته دانشجوی فلسفه بگیرد حتی یک نفر هم ثبت نام نکرده است. دوست دیگری ادامه داد:‌فلسفه همین جوری اش هزار تا مشکل دارد وای به روزی که استادهایش کافر هم باشند- مثل همان فلان دانشگاه-  طبیعی است که کسی ثبت نام نکند.

من اما می گویم:‌بچه های ما در رشته های علوم انسانی فقط حقوق و سیاست و خبر نگاری را دوست دارند . حتی به روانشناسی و جامعه شناسی هم روی خوش نشان نمی دهند چه برسد به فلسفه!

دوستی می گفت:‌دانشگاهها اشباع شده اند از دانشجویان طالب حقوق!! گفتم:‌خوب اینقدر دانشجوی حقوق نگیرید سقف بگذارید. سکوت کرد و من از سکوتش خواندم که جان برادر! من کاسب هستم  هرچی دانشجو بیشتر برای من بهتر!‌ فرقی نمی کند که همه حقوق بخوانند و فردا سر حقوق نگرفته و نداشته با هم دعوا کنند.

2- این روزها احساس خنگی بهم دست داده است. هر چی مطالعه می کنم کمتر نتیجه میگیرم. یک صفحه را چند بار می خوانم یک بار هم برای نازپری توضیح می دهم ولی..

3- مسیح به جای درس هایش شاهنامه می خواند . حنا می گوید:‌ از آینده اش می ترسم. خیلی شبیه به خودمان است!!

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 11:19 توسط حسنا |
یک چند واحد آمار و مدلسازی سابق مدام توی ذهنم راه می روند. ذهن مدلساز ما برای فهم مدام به خلق مدل می پردازد. این مدل معیاری می شود برای فهم  چیزهایی که بعدا با آن مواجه می شویم. و بعد این مدل مدام در برخورد با چیزهای جدید دست به خودسازی می زند . 
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1392ساعت 20:20 توسط حسنا |
۱- سیر در دنیای ذهنی که سر کلاس ها مدام تجربه اش  می کنیم باعث می شود که از دنیای واقعی آدم ها دور و دورتر شویم. انگار "دیگری"به عنوان یک موجود دارای حیات  و در حال تغییر و رشددر نظر گرفته نمی شود . و ربط با دیگری، مساله ی دنیای ذهنی ما نیست. تا وقتی که مدام با "دیگری" و "دیگران"  در ارتباط نباشیم و خود را محدود به ارتباط نزدیک با تعداد خاصی کنیم، مشکلی پیش نمی آید اما هنگامی که از سر ناچاری یا بیکاری یا به هر دلیل دیگری، دامنه ی ارتباطات نزدیک ما بیشتر شود، می فهمیم که قواعد منطقی به کار نمی آیند و فلسفه را باید سر طاقچه گذاشت. می فهمیم که برای یک "بودن دو ساعته "با "دیگران" باید ساعت ها، سر کلاس درس مادر نشست. می فهمیم که خوشحالی، اندوه، شادی و غم و...چیزی بیشتر از تعاریف فیکسی هستند که قبلا گمان می کردیم. می فهمیم که یک لبخند هزار تا معنی دارد و با توجه به معنای اش، هزار جور مدل جواب دهی برایشان وجود دارد. شاید نیاز به یک فلسفه ی دیگر است برای زندگی با دیگران. شاید ، به جای خواندن مقاله ها، باید درس های مادر را آنالیز کرد و به ربط ها و  قوانین حاکم بر آنها فکر کرد.

۲- ریحانها و توت فرنگی هایی که توی گلدان کاشته ایم، زرد شده اند. هوا خوب است. خاکشان خوب است. آب هم به اندازه است. دانش کشاورزی مان برای کشف علت، کافی نیست.

۳- برای نام بهارمان، نازپری، خیلی فکر کرده بودم. نورشهید، سلما، صبا، پرند، همای، ثمر،و.نازپری و ..بر خلاف سنت خانواده که نام را مادر تعیین می کند. تمام افراد خانواده و فامیل، تمایل شدیدی داشتند برای اینکه در "نامگذاری" شرکت کنند. و در این میان، من فقط یک رای داشتم.
استاد گرانقدری داشتیم در دوران ارشد که اتفاقا خواهرم نیز از کلاس ایشان فیض می برد! ایشان طبق یک نظر بسیار جالب! یکی از تبعات غربگرایی و دموکراسی غربی را داشتن یک رای برای هر نفر اعلام می کردند. و می فرمودند الان ان قدر بدبخت شده ایم که رای مجتهد ما با رای دانشجوو طلبه ی سال اولی ما برابر شده است. ان موقع به عمق فاجعه پی نبرده بودم تا اینکه ، در مراسم "نام گذاری"، متوجه شدم که ای دل غافل، مسیح و معین هم رای دارند و حاجی و ...! البته من حفظ ظاهر کرده و سعی فراوان دارم که به نظر جمع احترام بگذارم!

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392ساعت 10:36 توسط حسنا |
۱- جناب کرزی به برادر جان طالبش، ملا عمر، پیشنهاد داده است که نامزد انتخابات ریاست جمهوری شود. قضیه ی همان بالاپوشی است که حالا دیگر به درد حامد جان نمی خورد و به عمر جان، پیشکش می کند! اگر ملاعمر، نامزد شود، به احتمال بسیار زیاد رای خواهد آورد چرا که ورود و خروج طالبان پاکستان از مرزهای جنوبی، کار سختی نیست، در یک عمل کاملا دموکراتیک، تشریف آورده و به ملاعمر صاحب رای می دهند و بعد ملاعمر صاحب به طور شرعی و قانونی  دست به حذف دیگران می زند. کرزی این روزها  برای خوش امد برادرانش، دست به انتحار زده است. به هر طریقی می خواهد، توجه و اعتماد انها را جلب کند، از حمله ی لفظی به آمریکا و ناتو گرفته تا  پیشنهاد پوشیدن ردای ریاست به ملاعمر!! خدا کند  خودشیرینی آقای رییس جمهور به  مراسم شیرینی خوری نرسد!

چند روز پیش داشتم کتاب قوانین ملاعمر را مرور می کردم. نگاه طالبان به سیاسرها، فاجعه بار و تاسف آور است.

۲- آقای صلح، گفته است که بسیاری از طالبان خواهان صلح هستند فقط رویشان نمی شود که اعلام کنند. ظاهرا همین روزهای پیش با قتل عام ۵۰ و اندی نفر آدم، و زخمی کردن ۱۰۰ و اندی نفر آدم، در فراه، علاقمندی خود به صلح را نشان دادند. ظاهرا صلح داریم تا صلح! علاقمندی داریم تا علاقمندی! اعلام داریم تا اعلام! و طالب داریم تا طالب! البته رو هم داریم تا رو!!  مانده ام آقای صلح چه جوری می توانند توی روی هزاران نفر آدم نگاه کند و دروغ سیزده بدر را در روزی غیر از سیزده بدر، بگوید.

۳- استاد می گوید: نفس حیات ارزشمند است. خود همین بودن !  و نگاه طالبانی در هر کجایی که باشد برای بودن دیگران، ارزش قائل نیست.

۴- بهار ما، نازپری،۲۱ روزه شده است. نمی دانم ، بزرگتر که شد مثل کودکی ام، کتابهایش را زیر سرش خواهد گذاشت و به خواب خواهد رفت یا لب تاب و کتاب های مجازی، بوی خوش کاغذ را از او خواهند گرفت.

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1392ساعت 16:10 توسط حسنا |
۱- گیج شده ام،عمو! توی این یک ماه مرخصی تحصیلی، فکرم هزار جا رفته است و گیج شده ام. از وضعیت کامکاس که هین روزها یکی را در همین نزدیکی هایم، ماننداو می بینم. از نقطه های عزیمت که نقطه اند یا  طیف؟ از اینکه چه طور می شود نقطه های عزیمت را کشف کرد و اینکه اصلا می شود کشف کرد؟ از نوربالازدن های استاد سر بافتن فلسفه تطبیقی! از اینکه ادعا می کنیم این روش است که حجیت دارد، و نتیجه مهم نیست ولی بدون بررسی دقیق روش، به خاطر نتیجه هایی که باب میلمان نیستند، خطکشی می کنیم. از خودم هم گیج شده ام. ساعت ها پشت پنجره ی فولاد می نشینم و هیچ ندارم که بگویم.

از تفاوت فقه و فلسفه گیج شده ام و از قطع و یقینی که فقه دارد ولی فلسفه، دورش می اندازد. از دغدغه های آدم ها و از نحوه ی فهم های متفاوتشان. از "خود" های عجیب و غریب! از شادی ها و غم هاشان! از همه ی این تفسیرهای مختلف از یک کلمات. از دلهره هایی که دچارشان می شویم و امیدهایی که لبرزیمان می کند. از اینکه آیا می شود به دنبال چارچوبی گشت برای جای دادن همه ی "من" ها!

از همه ی جرقه های بی خود و با خودی که توی ذهنم می آیند و می روند و وسط وسطشان یک دفعه به این فکر می کنم که اگر مسیح و معین مرا روی میزشان تشریح کنند، چه چیزی خواهند یافت؟ پشت لبخند یک مادر!

گیج شده ام عمو!

۲- در تحریم بودیم ولی تحریم ها را دور زده و به لب تاب عزیزمان، عرض ارادت کردیم.

۳- در آستانه ی بهار، منتظر "بهار" مان هستیم.

۴- به چندین تا اداره سر زدم تا بلکه بشود مسیح را در مدرسه ی استعدادهای درخشان ثبت نام کنم. هیچ فایده ای نداشت. این نسل هم افغانی بزرگ می شود با این تفاوت که - خواسته یا ناخواسته- حس نشنالتی شان بسیار بیشتر از نسل قبل است.

اما یک فایده ی مهم این اداره گردی ها این بود که فهمیدم کدام ساختمان آسانسور دارد و کدام نه!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 8:1 توسط حسنا |
۱- استاد ، یکی از حرفهای جان استوارت میل را نقل کرد که این جهان را ساخته ی دوران ناپختگی خدا می دانست و می گفت: اگر خدا الان ، جهان را می ساخت، جهان، جهان بهتری بود! منبع حدیث کلاس، با صدای بلند خندید و روایتی اورد. من اما از همه ی فایلها و پرونده ها و حدیث ها و آیه هایی که خوانده بودم، نورون های آیینه ای توی ذهنم بود و حرف های صابر و بهرام و لیلی! استاد تاکید داشت که حرفهایش را نمی خواهد به ما بقبولاند و فقط تمرینی است برای اینکه با هم بلند فکر کنیم. من اما از فکرهای بلند می ترسم. شاید هنوز جای پس گردنی فکر بلند قبلی ام، درد می کند!

ذهنم مدام دنبال استقرائاتی است که ژنیتیکی بودن و یا متاثر از محیط بودن بسیاری از خصوصیات آدمی را تایید می کند. مدام خودم را در مسیح و معین مرور می کنم و نگران دخترم می شوم که قرار است بار این روزهای مرا بر دوش بکشد.

۲- رفیقی داشتم در روزگار دور، که گاهی اوقات وسط خنده ها و شوخی ها، یا وسط ریاضی خواندن های ما، یک دفعه یک چیز بی ربط می گفت. الان  حالش را بهتر می فهمم. گمان می کنم که او در ان لحظه به چیزی غیر از موضوع جمع، فکر می کرد و یک دفعه، صدای فکرش بلندتر از حد می شد و ما هم دخیل می شدیم در فکرهایش و چه قدر پریشان می شد از اینکه، مجنون و عاشق و...نامیده می شد.

۳- شنیدم که یک نفری در فلان شهر ، دور از خانواده و بدون اطلاعشان قصد انجام عمل جراحی دارد . دلم برایش گرفته ، برای خودش و برای خانواده اش و برای دوری شان از هم! توی خانواده ی ما که معمولا، اگر یک نفر تب کند، همه را باید ببریم بیمارستان! چون بقیه از غصه غش کرده اند.

۴- امروز پیامبری معتاد دیدم که زیر باران آیاتش را می خواند. بلند ..بلند! فریاد می زد من هم پیامبرم! باران امروز را خدا برای من فرستاده است..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391ساعت 14:36 توسط حسنا |
ضبط صوت تاکسی آوای زنی را پخش می کرد که  آرام می خواند:

دیوانه و سرگشته و مستیم هنوز

در میکده ها باده بدستیم هنوز

گفتی که چه می کنی؟کجایی؟چه خبر؟

تنها خبر این است که هستیم هنوز...

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1391ساعت 18:50 توسط حسنا |
سردار علی!

شیرعلی!

حیدرعلی!

چند بار باید در کویته بمیری تا استرالیا ،به خواهرت که در کمپ های اندونزی سرگردان و حیران است ، ویزا دهد؟

 

نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1391ساعت 12:59 توسط حسنا |
1- مهمانی داریم از کویته. شهری  که خون و آتش، همراه همیشگی زندگی شده است. مادرها پسرهایشان را بزرگ می کنند و بعد، سلاخی شدنشان را به چشم می بینند. 

2- مادر تزیین نتوانست چند ماه بیشتر از پسرش زنده بماند. سر پسرش را همراه دست و پاهای قطع شده، کنار جاده گذاشته بودند.لشگر جنگوی، برادر جوانش را به همراه 20 جوان دیگر، به جرم اعتقاد، تکه تکه کرده بودند و مادرش، توان تحمل نداشت.

3- هنوز به نسل کشی قومیتی در پاکستان و افغانستان معتقد نیستم. هنوز، مهم ترین عامل انتحار و انفجار را ایمان های عقیم می دانم. اما این روزها، سرم پر شده است از حرف ها و حدیث هایی که دردهای دوران عبدالرحمن را، تداعی می کنند. 

بودا که فرو ریخت، یکی از گمانه ها، محو فرهنگ مردمی بود که در بامیان و بلخ و... ریشه داشتند. بودا که فرو ریخت، یکی از گمانه ها این بود که بودا را به جرم چشم بادامی و دماغ کوچکش، به توپ بسته اند.

4- دیروز مراسم هفتمین روز درگذشت پدر حاجی، برگزار شد. 

نوشته شده در شنبه سی ام دی 1391ساعت 10:24 توسط حسنا |
حاجی و بچه ها توی حیاط، صلصال برفی ساخته اند. برایشان چای بردم،و گفتم: ببینید که تبعیض جنسیتی تا کجا پیش رفته، چرا شاه مامه را نساختید؟

تا یک ساعت بعدش، هر کار می کردم نمی تونستم معنای تبعیض جنسیتی را به معین توضیح دهم.

نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1391ساعت 11:23 توسط حسنا |
با ۴۰ دقیقه تاخیر رسیدم سر کلاس. تمام راه یخ بسته است.

نوشته شده در شنبه نهم دی 1391ساعت 8:45 توسط حسنا |
۱- دیشب دوباره خواب بابوجانم را دیدم.به افسردگی که می گویند پهن شده است روی زندگی زنانه، اعتقادی ندارم. به اینکه تکثیر شدن ، لاجرم افسردگی پیش از تکثیر و پس از تکثیر دارد اعتقادی ندارم. به این که خواب بابو جانم را ببینم و فکر کنم که چرا رابطه ام با مرده ها بیشتر شده است، و به رابطه اش با افسردگی ، اعتقادی ندارم.

۲- فکری توی سرم چرخید و بعد، با حاجی از علائم هشداردهنده حرف زدم و اینکه، قلب ها هرچند سالم هم باشند، شکستنی اند. چه برسد به قلب های آزرده! و بعد یکی توی خودم فریاد زد. آخر همه ی راهها ختم می شوند به اینکه یک روز نفست بالا نیاید و تمام لحظه هایت پیش چشمت حاضر شوند و غصه ای ته دلت جوانه بزند برای کتابهایی که بعد از تو زاده می شوند و تو نمی توانی بخوانی شان.

۳- امروز دختر دایی دوست حنفی ام، آمده بود خانه ی مان. پر از تردید بود.

 ۴- خشونت علیه زنان این است که با این حال و احوالات مجبور باشی پا به پای آقایان کلاس بدوی و هیچ کس فریاد تو را نشود که می گویی: یه کم یواش تر!

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1391ساعت 13:14 توسط حسنا |


كد قالب جدید قالب های پیچك